دل، رسوای تو … من رسوای دل

من از روز ازل ديوانه بودم ديوانه‌ی روي تو سرگشته‌ی‌ كوي تو سرخوش از باده‌ی مستانه بودم در عشق و مستی افسانه بودم نالان از تو شد چنگ و عود من تار موي تو، تار و پود من بی‌باده مدهوشم ساغر نوشم زچشمه‌ی نوش تو مستي دهد مارا، گل رخسارا! بهار آغوش تو چو به مانگری غم دل ببری كز باده نوشين‌تری سوزم همچو گل از سوداي دل دل، رسواي تو من رسواي دل گرچه به خاك وخون كشيدی مرا روزي كه ديدی مرا بازآ درشام غم صبح اميدي مرا صبح اميدي مرا

غباري در بيابانی …

نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي نه بر مژگان من اشكي نه بر لب‌هاي من آهي نه جان بي‌نصيبم را پيامي از دلارامي نه شام بي‌فروغم را نشاني از سحرگاهي نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي ندارد خاطرم الفت نه با مهري نه با ماهي بديدار اجل باشد اگر شادي كنم روزي به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهي كيم من؟ آرزو گم كرده‌اي تنها و سرگردان نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي گهي افتان و خيزان چون غباری در بیابانی گهی خاموش و حیران چون نگاهي بر نظرگاهي رهي تا چند سوزم در دل شبها چو كوكب‌ها به اقبال شرر نازم كه دارد عمر كوتاهی