درد هجران




در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

عاقلان نـقطه ی پرگار وجودند، ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هـوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شب پرّه ی اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار ! زهی لاف دروغ
عـشقبازان چنین مـستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تـو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد ؟
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه ی صوفی به گرو نستانند

حافظ

کاروان

همه شب نالم چون ني! كه غمي دارم
دل و جان بردي  اما نشدي يارم
با ما بودي ، بي ما رفتـــــــي.
چو بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم ! تنها رفتي!


چو كاروان رود،فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يــــــــــــــــــارم ، خون مي بـــــــــــــــــــارم
فتادم از پا به ناتوانی ، اسير عشقم ، چنان كه داني
رهائي از غم نمي توانـــم
تو چاره اي كن كه ميتواني


گــــــــر ز دل برآرم آهــــــــــي
آتش از دلـــــــــم خيــــــزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريـزد.
چو كـــــاروان رود
فغانم از زمين
بــــــــر آسمان رود
دور از يارم خون مي بارم


نه حريفي تا با او غــم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جــــــــوبم
اي شادي جــــان! سرو روان!كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجــــــــــــا رفتي؟

تنها ماندم ، تنهـــــــــا رفتي
چــــو بوي گل به كجا رفتي؟

به كجائي غمگســار من؟
فغان زار من بشنو و باز آ!
از صبا حكايتي ز روزگار من بشنو وباز آ !

باز آ سوي رهي!
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبـــــــــــــــا رفتي
تنها ماندم ، تنهــا رفتی.......

پیام های شما

این بخش برای تبادل پیام های شما عزیزان قرار داده شده است.