گفتم: ایمن از که باشم. گفت بر دوستی که از حسد و ریا دور باشد.
گفتم به هر وقتی چه چیز سزاوار کیست. گفت به جوانی فرهنگ آموختن و در پیری کردار نیکو داشتن و در سایر ایام به کار خود مشغول بودن.
گفتم چه سخن است که نزد همه کس مذموم است. گفت از سرّ خود گفتن.
گفتم بر جوانان چه نیکوتر و از پیران چه لایقتر. گفت بر جوانان شرم و دلیری و بر پیران دانش و آهستگی.
گفتم مهتری را که شاید. گفت آنکه نیک از بد داند و کار به کاردان سپردن.
گفتم از که حذر باید کرد. گفت از مردم چاپلوس و خسیس
گفتم سخی کیست. گفت آنکه در بخشیدن شاد شود.
گفتم چه چیز است که بزرگی را تباه کند. گفت از اغنیاء بخیلی و از علما تکبر و از زنان بیشرمی و از مردان دروغگویی.
گفتم در دنیا بدبخت کیست. گفت درویش متکبر.
گفتم نعیم دارین به چه چیز توان یافت. گفت به شکرگزاری.
گفتم چه کنم به طبیب حاجت نیفتد. گفت کم خوردن و کم خفتن و کم شکفتن
گفتم خردمند کیست. گفت آنکه پر داند و کم گوید
گفتم خواری از چه خیزد. گفت از کاهلی
گفتم راحتی در چیست. گفت در تنهایی
گفتم پشیمانی از چه خیزد. گفت از شتاب زدگی.
گفتم آبرو از چه ریزد. گفت از طمع
گفتم از اعمال، کدام پسندیدهتر، گفت تواضع، بیمذلّت و سخاوت نه از بهر مکافات
گفتم اصل بزرگی از چیست. گفت از تواضع روی تازه داشتن.
گفتم از مردم چه ناخوشتر، گفت تندی از پادشاهان و حرص از دانایان و بخل از توانگران
گفتم در جهان که خوشبختر گفت آنکه خود را به سخاوت بیارآید و زبان را به راستی آموزد.
گفتم چه کنم که در هیچ موضع غریب نباشم. گفت از موضع تهمت بپرهیز
گفتم دوست نیک کیست؟ گفت آنکه خطای تو را بپوشاند و نصیحت از تو باز نگیرد
گفتم: علامت دوست بد چیست. گفت آنکه تو را بر بدی یاری کند و راز تو را آشکار نماید و بعد از آنکه کاری گذشته باشد گوید چنین و چنان میبایست.
گفتم از دوستی که ناشایستگی در وجود آید چگونه میباید برید. گفت به زیارتش کم باید رفت و از حالش کم باید پرسید و از وی کم حاجت خواست.
گفتم نکویی با که نباید کرد. گفت ابله و بدگوی و بد فعل.
گفتم: نیکی به چند چیز تمام میشود. گفت زود زود و پنهان و کم شمردن.
گفتم بهتر از زندگی و بدتر از مردن چیست. گفت بهتر از زندگی نام نیکو و بدتر از مرگ آنکه چیزی خواهی در وقت نرسد و از کسی طلبی ندهد.
گفتم از چند چیز مستغنی نتوان بود. گفت دانا از مشورت و جنگی از حیلت و پارسا از یار
گفتم کارها به کوشش بود یا به قضا. گفت کوشش قضا را سبب است.
گفتم هیچ کس به کس دیگر نیک بخت تواند شد؟ گفت بنده به خداوند و فرزند به پدر و مادر و زن به شوهر نیک
گفتم چند چیز است که پنهان داشتن آن از مروت است. گفت غم و درویشی و صدقه دادن.
گفتم در دنیا حال که بهتر. گفت آنکه او را علم و مال و همت و صحت باشد.
گفتم چه چیز خلل به دولت رساند. گفت مزاح کردن با زیردستان و کم خردان و نزدیک داشتن دونان و صحبت افسوس خوارگان
گفتم چه کنم تا مردم مرا دوست گیرند. گفت در معامله ستم مکن و به زبان مردمان را میازار
گفتم اگر علم آموزم چه یابم. گفت اگر فقیر باشی غنی شوی و اگر مجهول باشی معروف شوی.
گفتم مال از برای چه خواهم. گفت
تا مستحق را بازجویی و حقوق که در ذمه تو باشد ادا کنی و نیکی از پس پدر و
مادر کنی و فرستی و از بهر آخرت ذخیره حاصل کنی و دشمن را دوست گردانی و
دوست را غنی سازی.
گفتم چه چیز تن را رنجور کند. گفت سخن ناسزا شنیدن و رنج درویشی کشیدن.
گفتم آفت علم چه چیز است. گفت بر مردمان عرض کردن بیآنکه خواهد و به غیر اهل آموختن
گفتم عبادت چند قسم است. گفت سه قسم یکی حظ دل، یکی نصیب زبان، قسمی بهره اعضاء، و بهرة دل فکر است و بهرة اعضا طاعت و بهرة زبان حفظ از خطا
گفتم عاقبت را چه بهتر. گفت خوشنودی حضرت باری تعالی